Beschreibung
عشق فرزندی، عشقی پرشور و نیرومند، اغلب در لفافی از شرم و ناگفتهها پیچیده شده است. مادرم با روایت گذشتهاش خود را از زنجیر حیات آزاد میکرد، حیاتی که چندان روزهای خوشی به او نشان نداده بود. آن روزها پریشانگوییهایش را از پی هم دنبال میکردم، درد میکشیدم و البته او را کشف میکردم.
دربارهی مادرم را با همان خاطرات جستهوگریختهای که به من سپرد، نوشتم. توانستم با آنها زندگی او را در بخش قدیمی شهر فاس، در سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۰ از نو بسازم، لحظات شادیاش را تصور کنم و ناشادیها و نارضایتیهایش را حدس بزنم. هر بار که نزدش میرفتم، باید احساساتش را میساختم و سکوتش را میخواندم؛ بهتر است بگویم که سکوتش را ترجمه میکردم. دربارهی مادرم حقیقتا رمان است زیرا داستان زندگی و عمری است که از آن هیچ _ یا تقریبا هیچچیز_ نمیدانستم