Buchdetails
Beschreibung
a pregnant pause،
چقدر بهموقع: «همدیگر رو میپرستن، درست مثل من و تو، لِتی.» دو هفته بعد از فوت مادرم ما با هم ازدواج کردیم. ثروت مادرم چیز آبرومندی بود، نه بیشتر. خانهی تپیاک. چند تکه جواهر. دویست و پنجاههزار دلار در صندوق امانات بانک و صدهزار پزو هم در حساب جاری. اصلاً برای ما چه اهمیتی داشت. فلورنسیو به خانهی تپیاک نقلمکان کرد. ماهعسلمان را همانجا گذراندیم. یک روز صبح فلورنسیو در حالی که به سر و وضعش میرسید به من گفت: «بخت به ما رو کرده، لتیسیا.» مدتزمان آرایش و پیرایشش هم طولانی بود، حتی طولانیتر از زنها. عاشق این بود که موهای زاید بدنش را بزند، حتی موهای زیر بغل و سینهاش را. عطر و ادکلن میزد و موهایش را مثل عهد بوق ژل میزد. میگفت: «باید بهاندازه خرج کنیم. پول اونقدری نبود که فکر میکردیم. همینجا به هم عشق میورزیم. بیخیال رفتن به ماهعسل.» و همین کار را هم کردیم. فلورنسیو تمامی لذات عشق را به من هدیه کرد و این لذت برایم چند برابر شد، زیرا پیش از آشنایی با او دیگر امیدی به ازدواج نداشتم. حالا شیرینیاش را بیشتر میچشیدم چون دیگر دختربچه نبودم، بلکه زنی سی و پنجساله بودم که با پختگی خاصی از نعمات آسمانی بهرهمند میشد. نوعی خوشبختی آگاهانه. من در مقام خانم لتیسیا لیزاردی دِ کورونا از چنین وضعیتی برخوردار بودم. جوان رعنای من همهچیزتمام بود، دلفریب، نرمخو، آراسته، باعاطفه، ملایم، باملاحظه. همیشه وقت آزاد داشت. وکیل پِرس کار را کنار گذاشته بود و به زندگی با منشی سابقش میرسید و مشتریها را به فلورنسیو سپرده بود. او هم به من میگفت که هیچ عجلهای در کار نیست.