Beschreibung
بعضی وقت ها آنقدر گیج و گنگ میشدم که حس میکردم بدنه یک آسیاب بادی ام که دور تا دورش پر از همهمه و هیاهوست، اما در طول آن مدت آشفته و بهم ریخته، میدانستم درست نیست با یک کتاب و یک سیب توی طویله پنهان شوم، بدون اینکه گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. منظورم جایگاه، کمی اختیار و امکان کسی شدن در زندگی است.
اما همه چیز به این ها ختم نمیشد.
سالی که دوازده سالم شد،یاد گرفتم حرفی که میزنم و کاری که انجام میدهم،اهمیت دارد. آنقدر که گاهی مطمئن نبودم بار آن همه مسئولیت را میخواهم به دوش بکشم یا نه.