Dettagli del libro
Descrizione
صبح روز جمعه، وقتی به من میگوید بهترین لباسم را بپوشم، بیاختیار فقط به یک چیز فکر میکنم، آیا لحظهای که بیصبرانه منتظرش بودم فرا رسیده است. ذهنم به آینده پرواز میکند؛ اما به خودم یادآور میشوم که بارها همین گونه سرخورده شدهام. حتی وقتی سوار ماشین میشود هم هنوز به خودم اجازه باور کردن نمیدهم. اما وقتی به سمت شهر میرویم، کم کم باورم میشود و هیجانزده شروع میکنم به نقشه کشیدن و از این میترسم که نکند این لحظه را از دست بدهم. اما وقتی که جک ماشین را بیرون رستوران پارک میکند و از آن خارج میشود میفهمم که چقدر خوشخیال بودهام؛
Recensioni
Visualizza tuttoداستان استرس آور ، مریض ، دردناک و رنج آوری بود اما دوستش داشتم مخصوصا پایانشو