설명
کتاب حاوی هفت قصه چه دختری زیبا مثل پنجه آفتاب دانا و زیرک که صد مرد را تا لب چشمه میبرد و تشنه بر میگرداند. چالاک و بیبام سخندان و نکته سنج که دهان همه را میبست و خود هرگز وا نمیداد و مهربان تا بخواهی… دغدغه بزرگ من در چند سال اخیر سرنوشت کره خاکی ماست که دو اسبه به سوی نابودی رانده میشود. بیکاری اجباری دهها و به زودی صدها میلیونی… بیماریهای واگیردار ناشناخته یا دوباره سر بر آورده… جنگ و کشتار به بهانه دعواهای مرزی، و دشمنیهای قومی که میباید بازار فروش سلاحهای از رده بیرون شده کشورهای پیشرفته را گرم بدارد. زمین دارد رمق از دست میدهد. نفسش دارد به شماره میافتد. باید پیش از آن که دیر شود، به دادش رسید… خیزش عمومی جهان لازم است. هر جا و همه جا، در راستای مهار کردن تولید انبوه سلاح، و ناممکن ساختن اسراف دیوانهوار کنونی در مصرف. من نیستم؛ اما نگذارید جهان نابود شود. بهپا خیزید!
책 세부 정보
형식
페이퍼백
페이지
182 페이지
언어
페르시아어
출판됨
1월 1, 1990
출판사
نیلوفر - جامی