Beschreibung
بخشی از کتاب: «خوابم نمیبَرَد. دیشب هم خوابم نبرد. هنوز به صداهای اینجا، نور اینجا و تنگی فضایش عادت نکردهام. دیوارهای دور و برم چنان به هم نزدیکند، دستهام چنان سرد است و قلبم زیر فشار و سنگینی ناشناس چنان کند و بیصدا میزند که میترسم مرده باشم. . . . نمردهام، نفس میکشم و میتوانم چشمهام را باز و بسته کنم. پلکهام که سنگین میشود و روی هم میافتد، مردی از پشت بلندگو با فریاد کسی را صدا میزند. انگار چرخگوشت روشن شده است.»