Beschreibung
دو قلوها همیشه به هم نزدیک بودند. آنها با هم بزرگ شدند و تقریبا با هم مردند. روزی کشتیای که با آن سفر میکردند، به صخرهی خطرناکی خورد و در دریا غرق شد. ویولا به صندوق لباس سباستیان چنگ زد و خود را نجات داد. آب دریا او را به ساحل ایلیری برد.